
تاريخ تولد: 20/10/57 مصادف با عاشوراي حسيني
متولد:شهر مقدس قم
آثار منتشر شده:
مثنوي اشك ، خاتون نيلوفري ، قبيله عشق ، روضه هاي آسماني ، مرثيه عشق ، زينب امام رضا ، ضامن آهو ، ناله هاي حيدري ، بي بي ( بي حرم) ، مه جبين 1و 2......
باسلام و عرض تسليت به مناسبت شهادت " حضرت محمد امين " و دو فرزند بزرگوارش ، كريم اهل بيت "امام حسن مجتبي " و "علي بن موسي الرضا "
و با تشكر ازاستقبال مهربانانه دوستان
به جهت لطف شما عزيزان و درخواست بي اندازه شما براي دريافت كتاب ، از امروز دوباره ثبت نام چـــــــاپ چــــهارم كــــتاب برگ ســبز آغاز خواهد شد
علاقه مندان به دريافت كتاب مانند سري قبل مي توانند درقسمت نظرات همين وبلاگ ثبت نام كنند
براي ثبت نام موارد زير الزامي است :
1.نام و نام خانوادگي
2.آدرس محل سكونت(كدپستي فراموش نشود)
3.شماره تماس
4.تعداد درخواستي
پس ازثبت نام دوستان مبلغ مورد نظر را ( هر كتاب 30000 ريال + هزينه پست
8000 ريال ) به شماره حساب :
0205428999000 به نام سيد محمد حسين مير حسيني ، بانك ملي
مـــــــــــــــــــــــــهــــــــــــــــــــــــــــم
ضمن تشكر از محبت دوستاني كه به بنده حقير لطف فراوان دارند
لطفا از اين به بعد به شماره حساب فوق فقط مبلغ جهت خريد كتاب را واريز فرماييد و وجهي غير از اين مورد به هر عنوان (هديه ويا .... ) واريز نفرماييد
قبلا از محبت شما عزيزان كمال تشكر را دارم .
براي او که غريبانه ترين ترانه زندگي را با حنجري زخمي ودستاني بي رمق سرود و نوشت
مي نويسم براي عمه سه ساله ام خاتون نيلوفري رقيه سادات
دو چشم دخترك َتر شد سه نقطه . . .
پريد از جا كبوتر شد سه نقطه . . .
اگرچه غنچه بود اما بميرم
صداي ضربه سيلي و آنگاهبه دست باد پرپر شد سه نقطه . . .
گمانم دخترك َكر شد سه نقطه . . .
تمام گردنش خون بود خون بود
كبودي رخ و زخم سر ِ اوبميرم مثل مادر شد سه نقطه . . .
برايش مثل معجر شد سه نقطه . . .
نزن آقا ، نزن آقا يتيمم
خودم مي آيم آقا كعب ني نهبه قرآن طاقتم سَر شد سه نقطه . . .
بيابان روز محشر شد سه نقطه . . .
و عمه بعد آن شب در خرابه
دو چشمش را به سختي باز كرد وعصاي دست دختر شد سه نقطه . . .
كمي مهمان يك سر شد سه نقطه . . .
و حالا دختري كنج خرابه
صدايش در نمي آمد به گريهمريض احوال بدتر شد سه نقطه . . .
و اينجا قصه آخر شد سه نقطه . . .
با تشكر از همه دوستان به علت محدود بودن شمارگان كتاب برگ سبز از اين تاريخ هيچ گونه ثبت نامي انجام نخواهد شد.
از همه تقاضا كنندگان معذرت خواهي مي كنم
امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
دوستان عزيزي كه براي دريافت كتاب برگ سبز ثبت نام كردند مبلغ مورد نظر را (هر كتاب : 30000 ريال ) به شماره حساب :
واريز كرده و بعد از آن شماره فيش دريافتي را براي ما ارسال كنند (هزينه پست به شما همراهان هديه خواهد شد )
براي تولدم قلمي كردم :
كمي نقل و كمي كاچي ، كمي دود
به دنـــــــيـــــــا آمدم اما كمي زود
سياه و زشت و دستاني مـــــــچاله
شبيه بچه گنجشكي نـــــــــــــخاله
نــــــه مويي داشتم نـــــــه ابرواني
چــــــــرا مي خواندنم ابرو كماني ؟
قدي مانند گلدسته ، منــــــــــــــاره
و لنگاني دراز و بي قــــــــــواره
دماغم عضو اصلي بدن بـــــــــود
كمي اغراق كلش يك بدن بـــــــود !
و چشماني كه دائم خيس خيس است
لبي كه در تبسم هم خسيس اســت
تني پر مو شبيه كيوي كــــــــــال
كنارجاي خالي[ ... ]يك عدد خال
كنار گوش مادر مي زدم نـــــــق
صدايم زد پدر : آرام سرتــــــــق
دلم را از همان اول شكســــــــتند
مرا با بند يك قنداق بســــــــــــتند
به جاي شير پستانك مكيــــــــــدم
من از اول تقلب را چشيــــــــــدم
نكرده دست مادر هيچ عيـــــــبي
خدا خيرت دهد اي ماي بيــــــبي
نكن شيرت حرام و سينه ات چاك
غذا و قـــــــــوت من بوده سرلاك
ولي با اين همه ايراد فنـــــــــــــي
به من داده خدا حسي لدنـــــــــــي
دلي نازك ، دلي حساس ، ســــاده
دهاتي ، روستايي ، بي افــــــــاده
دلي كه حضرت سهراب گفتــــــه
دلي پاك و زلال و شـــسته رفـتــه
زباني سرخ ، مهلك ، سخت سمي
بلند از دو جهت : كيــفي و كــمي
زباني كه زيادي پاچه گيــــر است
زباني كه نوكش مانند تيـــــر است
زباني كه كـــــــــــــمي آزار دارد
به قول دوستانم خــــــــــــار دارد
زباني مدعي ، غير اصـــــــــولي
براي گير دادن يا فضــــــــــــولي
زباني كه شده مجروح بيـــــــداد
سرم را مي دهد يك روز بر بــاد
دوستان عزيزي كه تقاضاي كتاب را داشتند در صورتي كه شماره تماس خود را در فرم ثبت نام ننوشته اند سريعا اقدام كنند.
هم چنين بزرگواراني كه تقاضاي كتاب را دارند در قسمت نظرات همين وبلاگ ثبت نام كنند
حتما با ذكر شماره تماس.
شاعري با دلش زمين خورده
مرگ احساس قلب او مغزي است
كرده كز گوشه اي و افسرده
منتقد ها به يك دگر گفتند
چه قوي بوده طاقت آورده
دلقكان قلم به دست شهر
نكند باز خوابتان برده
خبر دست اولی دارم
شاعر شعر نينوا مرده
دختري گريان طفلي بيشكيب
هرچه باشد شور تنها امشب است
آخرين شام حسين و زينب است
دختري سر روي پاي باب داشت
چشم بر بابا وليكن خواب داشت
يك نفر در حال قرآن خواندن است
يك نفر در فكر جنگ و ماندن است
يك نفر غرق نماز است و نياز
غرق گريه ناله و سوز و گداز
يك نفر مينوشد از شادي شراب
آنطرف پيچيده بانگ آب آب
يك نفر لبريزِ از احساس بود
پاسبان خيمهها عباس بود
يك نفر خار از زمين ها ميكَنَد
بوسهها بر روي طفلان ميزند
يك نفر در حال گريه بيقرار
ميكشد در پشت خيمه انتظار
كينهها بسيار در دل داشتند
نعل اسبان را ز نو برداشتند
نقشه شان تنها اسارت بود و بس
فكر آنها فكرِ غارت بود و بس
كودك شش ماههاي رفته بخواب
يك نفر آماده ميسازد طناب
شمر افتاده كناري مستِ مست
او به خون يارِ زينب تشنه است
يك نفر گفتا زره مال من است
گوشواره جزء اموال من است
يك نفر گفتا اگر سر ميبُري
مال من تنها بود انگشتري
يك نفر فكرش فقط گهواره بود
در پيِ يك جانمازِ پاره بود
گفت خصمي معجر از سر ميكنم
خيمهها را زود آتش ميزنم
يك نفر ميگفت ديدن يك طرف
لذت سر را بريدن يك طرف
با گام هاي محكم با خويش داشت نجوا
ساقي درون خيمه در تنگ گاهواره
ماهي كوچكي داشت شش ماهه شيرخواره
ذهنش پر از هياهودر فكر چاره راهي
تا با خودش بياردآبي براي ماهي
بايد نمود كاري لب از عطش ببندد
مثل هميشه ماهي بر ساقيش بخندد
مشكي بدوش برداشت راهي به سوي دريا
در زير لب مدد خواست يا مرتضي يا زهرا
آمد كنار دريا انگار خواب ميديد
در روبروي چشمش گويي سراب ميديد
خود تشنه بود امادر فكر تشنهها بود
در فكر تنگ و ماهي در ياد بچهها بود
ظرفش ز آب پر كردراهي به سوي ساحل
چسبانده بود محكم مشكش به سينه و دل
اما ميانه راه صياد از سياهي
ميخواست تا بميرددر تنگ آب ماهي
با يك عمود آهن راهش ز كينه بستند
پيشانياش ز كينه با سنگها شكستند
چون مشك را بدست سقاي آب ديدند
صيادهاي نامرد دستش ز تن بريدند
خفاشهاي خونخواركمر به كينه بستند
بر چشمهاي نازش تير سه شعبه بستند
چشمش دگر نميديدرويش به خيمهها بود
حتماً دوباره ساقي در فكر تشنهها بود
بغض و سكوت و گريه در خيمه موج ميزد
ديگر كسي ز سقاحرفي به لب نميزد
ماهي تشنهاش راسيراب كرده بودند
برحنجر قشنگش قلاب كرده بودند
دلم را مست عباس آفريدند به يمن هست عباس آفريدند
مرا شاعر به عشق شعر گفتن براي دست عباس آفريدند
برگ سبز تحفه درويش ( مجموعه شعر آييني) سروده سيد امير حسين مير حسيني
چاپ اول : آذر ماه 1388
تعداد صفحات :272
قيمت : 30000 ريال

به دليل محدود بودن شمارگان كتاب و درخواست بيش از حد ، كتاب فقط به صورت ثبت نام عرضه مي شود
علاقه مندان به خريد كتاب بايد در قسمت نظرات همين وبلاگ ثبت نام نمايند تا در اسرع وقت به درخواستشان رسيدگي شود. براي ثبت نام اطلاعات زير الزامي است :
1- نام و نام خانوادگي
2-آدرس
3-ايميل/وب و يا شماره تماس
4-تعداد درخواستي
محرم آمده ای باده نوشان
محرم آمده اي پرخروشان
دوباره پرچم و بزم محبت
دوباره نوحه و عرض ارادت
دوباره روضه و شور و هياهو
دوباره دم زدن از غربت او
دوباره نغمههاي فاطميون
دوباره گريههاي زينبيون
دوباره پر شده عطر گل ياس
دوباره يك علم با عكس عباس
دوباره چايي روضه دمادم
دوباره فصل غم فصل محرم
دوباره لعن بر آل اميّه
غذاي نذري بيبي رقيه
دوباره زندهداريهاي هر شب
دوباره گریه بر غمهاي زينب
دوباره روز تاسوعا و عاشور
دوباره چهرة نيلي و پرنور
دوباره در عزايي سر شكستن
دوباره با محرم عهد بستن
بيا از فاطمه قولي بگيريم
بپاي يوسف زهرا بميريم
بيا در پيش پايش خاك گرديم
بيا با اشك روضه، پاك گرديم
بيا مشكي بپوشيم از غم يار
بسوزيم از غم و غمهاي دلدار
به دور شمع او پروانه باشيم
بيا اين ماه را ديوانه باشيم
نشسته بود كناري دو چشم باراني
فضاي غم زده بود و هواي روحاني
اگر چه خرد ولي قدر كوه فكرت داشت
اگر چه طفل ولي مثل شير غيرت داشت
نشسته بود روي خاك و با سر انگشت
و دست ديگر او پر توان همچون مشت
بروي خاك زمين در خيال كوچك خويش
در اضطراب و غم و خشم بود و هم تشويش
كمي به اشك غم خود به خاك نم ميزد
كمي به دست نحيفش تراب هم ميزد
كه ناگهان به سرش سايهاي بلند افتاد
به مهر با گل خود اينچنين نوا سرداد
جواد من گل من از چه رو تو محزوني
بگو عزيز دل مني چه گشته دلخوني
چه گشتهاي گل نازم چو شمع ميسوزي
نگاه پر غم خود را به خاك ميدوزي
نگاه غمزدهاي كرد و ناگهان آشفت
بريد گريه امانش چنين به بابا گفت
چرا به حرف پيمبر، پدر خيانت شد
چرا به مادر من فاطمه، اهانت شد
مگر نه اين كه دلش مثل آسمانها بود
و مهرباني او قدر كهكشانها بود
بگو چرا سر مادر هجوم آوردند
سيه دلان سيه گونه اين چنين كردند
به لب رسيده دگر عقده و پر از دردم
به دست خويش پدر نشين قبر ميكردم
كه تا ز خاك به بيرون كشم حرامي را
برون كنم كه ببيند حريف نامي را
همان كه آتش هيزم به خانمان افروخت
همان كه سينهي مادر از آتش او سوخت
به پيش چشم خلايق به دار آويزم
تمام هيزم عالم به پاي او ريزم
بگويمش به چه جرمي شكستهاي در را
چه كرده بود كه سيلي زدي تو مادر را
قسم كه مادر تنهاي من پناه نداشت
لگد زدي، به خدا محسنش گناه نداشت
به آتشش بكشم تا كمي بيارامم
اگر چنين بشود زندگي است بر كامم
نشست پيش عزيزش به گريه نجوا كرد
گره ز مشكل طفلش به اين سخن وا كرد
جواد من بخدا اين چنين شود روزي
براي نسل بتول است نصر و پيروزي
كسي ز نسل تو از شرق دور ميآيد
كسي زاصل تو با عشق و شور ميآيد
جهان به كام و زمان رام فصل هم عهدي است
كسي كه ميرسد از راه نام او مهدي است
فلك به پاي جمالش ز شوق ميميرد
عزيز من به خدا انتقام ميگيرد
بچه آهويي بودم ميون صحـــــــــــــــــرا
ميدودم توي دشت به سوي دريــــــــــــــا
شاد شاد بودم و هيچي كم نداشتـــــــــــم
مادرم همش با من بود غم نداشتـــــــــــم
يه روزي كه مي دويدم تو بيابــــــــــــــون
توي جنگل ، توي دشتاي خراســـــــــــون
ناگهان ميــــــــــون گلهـــــــا و علفـــــزار
توي دام يك نفـــــــــــــر شــــدم گرفتـــــار
خيلي ميترسيــــــدم از تيـــــرو كمــــونش
ميخواست من رو ببره بــــه آشيـونــــش
زير لب گفتـــم خـــدا سختــــه اسيــــــري
توي دام يك نفـــــــــر تنهــــا بميــــــــري
كـمـكـم بــكن نــزار اينجــــــــــا بميــــرم
دوست دارم مادرمــــــــو بغـــل بگيـــرم
ناگهان اومد يه مردي كه جــــــوون بود
خيلي زيبا بـــود و خيــلي مـــهربون بود
دو لبش مثــــل ستـــاره مـــي درخشيــد
پر نور بود صورتش شبيهه خورشيــــد
سوي من آمد و گفـت بــه مـــرد صيــاد
كوچيك آهو هنــــــوز مــادرو ميخـــواد
بچه آهو رو ببيــــن خيلـــي گــرسنه ست
هم گرسنش شده هــم خسته و تشنه ست
گفت بــهش آي كـــه ســوار آذرخشــي
ميشه بچه آهو رو بـــه مـــن ببخشـــي
تو رهــاش بــكن منـــم بـه يـــك اشاره
از خدا ميخوام بــــرات نـــعمت ببـــاره
مرد صياد منو از دامــش رهـــا كـــرد
مادرم خنده كنـان شكـــــــر خــدا كــرد
ميدويدم دور مرد ايـن سوي و آن سو
من گذاشتم اسمشـــــو ضــامــن آهــو




